تبليغاتX
ای کاش

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوئیا او مرده در من کاین چنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر، به چشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که وای
سایه ای هم زآنچه بودم نیستم!
همچو آن رقاصه ی هندو باز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمی جویم بسوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آنرا ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا؟ منزل کجا؟ مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او که چون در من مرد، ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بیتاب مرا دربر گرفت
آه، آری این منم! اما چه سود
او که در من بود، دیگر نیست، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود، آخر کیست، کیست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 13:35  توسط الهام  | 
دعا كن هيچ وقت دستهايت از نياز خالي نماند چرا كه ديگر... دعا كن هيچ وقت به خلق خدا محتاج نشوي چرا كه ديگر ... دعا كن غبار غم به دلت نشيند چرا كه ديگر ... دعا كن تنها نماني چرا كه ديگر ... دعا كن درد به سراغت نيايد چرا كه ديگر ... دعا كن خدا اميدت را از تو نگيريد چرا كه ديگر ... دعا كن غرور به وجودت راه پيدا نكند چرا كه ديگر ... اي كاش،اي كاش ،اي كاش كسي مي فهميد كه ... چشمانت را باز كن.دستهايت را به عرشش دراز كن. اسم زيبايش را فرياد بزن، به فاطمه اش قسم بده وعرشش را به لرزه در بياور. نگاهت مي كند.دستهايت را مي گيرد.به آرامي صدايت مي زند وجواب تمام اميدواري هايت را روزي مي دهد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:22  توسط الهام  | 

وباز امشب … اي كاشهايـم تـمام مي شود و تو … چرا چشمانت را بسته اي ، چشمهاي زيبايت را باز كن و بگذار بار ديگر شعله ور شوم . بگذار نفس بكشم ، به من نگاه كن ، زيباي من وقتـي حرف مي زنـي عرش خداوند به لرزه در مي آيد با نگاهت مي سوزم و مي سوزانـم. مي ميـرم اگر … نفسم تو … من … چرا … فاصله … صبـر … اميد … خدا. زندگي ام رنگ گرفت.آمدي … وچه آمدنـي . نفسم من وتو ما مي شويـم اگر خدا بـخواهد . خداي من ، به كوچكي دستهاي رقيه و به وسعت دلش هيچ اميدي را نا اميد نكن .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 10:5  توسط الهام  | 
عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول . که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان

جهانرا با همه زیبایی و زشتی بروی یکدگر ویرانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو . آواره ودیوانه میکردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سرا پای وجود بی وفا معشوق را پروانه میکردم

 

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من بجای او چو بودم

یکنفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 18:50  توسط الهام  | 
خداجون .................

خسته ام چقدر درد بکشم.اخه .................

باشه اگه تو می خوای باشه.ولی بدون من خجالت می کشم

نمی خوام این مدلی بشینم.میخوام تند تند راه برم.پله ها رو برم بالا و نگم پاهام

نمی خوام همه کارام رو بکنن .چون دستام درد می کنه

تو که می دونی .تو که میفهمی.توکه می تونی

من بازم میمونم نمیخوام به بندهات رو بزنم

تو رو به این ماه عزیز.به دستهای کوچک حضرت رقیه .به حرمت حضرت فاطمه

به سوز دل بی بی زینب دستام رو بگیر.

منتظر می مونم

شاید کسی ندونه ولی خودت خوب میدونی پارسال تابلوی حضرت فاطمه که به نیت بابا بود هنوز تموم نشده بود .من از درد بی تاب.اشکهای بابا ومامان

یعنی اشک پدر و مادرم به در گاهت ................

من بازم منتظر میمونم

دست همه رو بگیر اگه خواستی منم رو نگاه کن

تو که تا حالا دستام رو گرفتی پس بازم میگم خوددانی

خداجونی به همه داده هات ونداده هات شکر

شکر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 13:8  توسط الهام  | 

رحم کن بر من خاکی رحم کن

الهی و ربی من لی غیرک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 23:33  توسط الهام  | 

الهی اتش دوری داشتی  با اتش دوزخ چه کار داشتی

خداجونی نمی خوام .دیگه نمی خوام

اخه ببین چه جوری شدم

خداجونی قول میدم قول مردونه

حالا دستام رو بگیر.چرا ؟چرا نمی تونم بهشون بگم این ای کاش من چیه

ای کاش کسی می فهمید

به اون کمک کنید شما رو به خداتون قسم میدم

مگه من رو مثل بقیه خواهر برادراتون دوست ندارید. خوب منم می خوام بخندم ولی نه دیگه اینجوری

به اون کمک کنید.خسته ام از این خنده های پوچی که فقط واسه پوشاندن غمهام میان پیشم

به خدا منم می دونم اونم ادم اونم حق داره ولی من.......................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 22:13  توسط الهام  | 

خدا رو شکر می کنم که شماها رو دارم

ممنون که وقت برای استراحت به من دادین.من مشکلی ندارم ولی دل دیگه اجازه نمی ده

میخوام بیام

راستی یه خبر مهم باید شرینی بدین

دیگه نمی تونین زیاد این ابجی بداخلاقتون رو ببینین

امشب رفتم دکتر .فعلا تا ۳ هفته نباید زیاد از .................

بگذریم .خدا رو شکر

ولی فعلا چاره ای ندارم اخه شرکت زیادی پله داره

به هر حال برام دعا کنید .با این که خیلی درد دارم ولی فردا می یام شرکت ۲ روز استراحت فعلا بسه

ارزوم بتونم همتون رو ببینم.

خدا رو شکر که توی دنیاش یه همچین گلهایی رو به من داده

یه نکته(خیلی دوستتون دارم)

ای کاش کسی می فهمید که......................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 23:15  توسط الهام  | 

فاطمه ام ابیهای پدر

فاطمه مونس شبهای پدر

فاطمه همدم و همراز علی

فاطمه شمع شب تار علی

فاطمه اشک حسن در کوچه ها

فاطمه خون حسین در کربلا

امشب کنارم بود بعد از مدتها بازم با هم خندیدیم نوشته همه رو خوند

خواست شعرش جزء نوشته های من باشه

اخه جدیدن شعرم میگه

خواهش می کنم راجع به شعر ابجی ابجی تونم نظر بدین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 1:20  توسط الهام  | 
ای کاش

الهی!عاجز و سرگردانم.نه انچه دارم دانم و نه انچه دانم دارم

ای کاش من رو می بخشید

به او بگویید من باز هم امدم.وقتی اون رو دارم کجا برم .به کی التماس کنم که................

دیگه روم نمیشه بهش بگم خداجونی

شما بهش بگید بازم به من نگاه کنه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 22:30  توسط الهام  |